آرش کمانگیر
زندگانی شعله می خواهد صدا سرداد
عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
.کودکانم
. داستان ما ز آرش بودروزگاری بود
.روزگار تلخ تاری بود
.بخت ما چون روی بد خواهان تیره
دشمنان بر جان ما چیره
سنگر ازادگان خاموش
.خیمه گاه دشمنان پرجوش
دشمنان بگذشته از سرحد از بارو
...باغ های ارزو بی برگ
.آسمان اشک ها پر بار
انجمن ها کرد دشمن
:تا بتدبیری که در ناپاک دل دارند
هم بدست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان
.بیشرمکه مباداشان دگر روز بهی در چشم
.یافتند اخر فسونی را که میجستند
...چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو میکرد
این خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد
.آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری میدهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
.آرزو مان کور
...ور بپرد دور
تا کجا؟
... تا چند؟...آه
.کوبازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان؟لشکرایرانیان دراضطرابی سخت دردآور
دو دو وسه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
.دختران بنشسته بر روزن
.مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق
. چون بحری بر آشفتهبجوش آمد
.خروشان شد
بموج افتاد
و برش بگرفت ومردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
.منم آرش
. سپاهی مردی آزادهبه تنها تیر ترکش
.آزمون تلختان رااینک آماده
مجوئیدم نسب
. فرزند رنچ و کار.گریران چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد ان باده که اندر فتح نوشندش
درین پیکار
در اینکاردل خلقی است در مشتم
.امید مردمی خاموش همپشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیز رو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماع وایم
به چشم تازه رس جایم
مرا تیر است اتش پر
.مرا باد است فرمانبر
پس آنگه سر بسوی بر کرد
به اهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود
. ای واپسین صبح ای سحر بدرودکه با آرش ترا این آخرین دیدارخواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهر یار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بیدرنگی خواهدش بنهاد
به سوی پله ها دستان ز هم بگشاد
برآ
.ای آفتاب.ای توشه امیدبرآ
.ای خوشه خورشیدتو جوشان چشمه ای
. من تشنه یی بیتاببرآ
. سرریز کن تا جان شود سیرابچو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگی با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگ تو
.ای زرینه گل.من رنگ بو خواهمزمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود به گفتار آرش گوش
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
.کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم برگرداندند
دختران بفشرده گردنبندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
.پرده های اشک پی در پی فرود آمد
شامگاهان
راه جویانی که می جستندآرش را برروی قله ها پیگیر
.باز گردیدند
.بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری
.آری.جان خود در تیر کرد آرشکار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که میراندند بر جیحون
راه جویانی که می جستندآرش را برروی قله ها پیگیر
.نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند وآنجا را
.از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند
پانوشت1=دلم میخواهد از این به بعد کمی راجع به کتابهای خوبی ایرانی ونویسندگان بزرگ که ادبیات ایران به آنها مدیون است بنویسم مثل جلال آل احمد و بزرگ علوی و گلشیری و حتی فروغ شاعر بزرگ معاصر و همینطور نقد کتابهای مطرح خارجی و نویسندگان آنها نیز جزئ برنامه های آینده است .
پانوشت2=خوانندگان کتاب کافه پیانو را به فرهاد جعفری وصله ناجور سالینجر و ناتوردشت پس دادند.تا حالا ندیده بودم یک کتاب عادی به خاطر افکار و اعتقادات نویسنده توی ایران توسط خوانندگان تحریم بشه العجب .
پانوشت3=مرداب گورستان رودخانه های بی هدف است.
پانوشت4=بعضی وقتها تویک چیز میخوای و خدا یه چیزدیگه و تو رها میکنی به خاطر...

